اسلام و مدرنیته (عقلگرایی و انسان گرایی)
91 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : کتاب نقد ) تابستان 1381 - شماره 23 )(28 صفحه - از 193 تا 220)
تعداد شرکت کننده : 0

 آقایان، خانم‏ها، بسیار خوشوقتم که فرصت گفتگوی علمی با برخی اساتید برجسته کانادا و آمریکا اینجا در دانشگاه تورنتو فراهم آمده است. از همه حضار محترم، از پروفسور جیمز رایمر، دکتر دیوید شنگ، خانم سوزان کنل‏هاریسون، خانم دکتر لیدیا نیوفلدهاردر، جان هوور وسایر اساتید محترم و دانشجویان عزیز، پیشاپیش تشکر می‏کنم. هر چه پنجره فرهنگها و ادیان بر روی یکدیگر گشوده‏تر باشد بیشتر معلوم می‏شود که گمشده حقیقی همه بشریت، یکی است و اگر این گفتگوها در سطح جهانی، فعال‏تر می‏بود امروز شاید بشریت مجبور نبود که بیش از زبان، از دستها و سلاحهایش استفاده کند. امیدوارم که گفتگوهای آکادمیک میان جهان اسلام و مسیحیت ادامه یابد و نقاط اشتراک و نیز نقاط تفاوت، واضح و مستدّل شود، نقاط مشترک، ما را به یکدیگر نزدیکتر می‏کند و نقاط اختلاف نظر هم چیزی از دوستی ما کم نخواهد کرد بلکه راه تفکر و دغدغه جستجو را بیشتر باز خواهد کرد. در این دو جلسه خواهم کوشید چهار نکته را به بحث بگذارم. یکی ابهام در مفهوم مدرنیزم است. زیرا مشکل نخست، تعریف مدرنیزم است. نکته دیگر، وضعیت دوگانه ما در برابر مدرنیته است که پاسخ «آری و نه» به آن می‏دهیم نه پاسخ «آری یا نه».

در دو عنوان دیگر بحث، به اپیستمولوژی مدرنیته و نسبت انسان و خدا در مدرنیته خواهم

پرداخت و امیدوارم در فرصت پاسخ به سوالات‏اساتید و دانشجویان عزیز، اگر ابهامی در عرائض من بدلیل کمبود فرصت، باقی ماند برطرف شود و در هر حال آماده هستم تا نکات تازه‏ای از شما دوستان بیاموزم. من بحث را با پرسشی تاریخی از ابهام مفهوم مدرنیزم آغاز می‏کنم؛

1 ـ گزارش تاریخی: ابهام در مدرنیزم و پست مدرنیزم

مدرنیته را از جهت ابهام و کشداربودن به آکاردئونی تشبیه کرده‏اند که بلند و کوتاه می‏شود و با آن موزیک‏های متنوع می‏توان نواخت. این کلمه برچسبی است که بر امور متعدد و گاه متناقض زده می‏شود. و اگر در غرب مسیحی، ابهامی را رفع می‏کند، در شرق اسلامی، ابهاماتی می‏آفریند.

براستی امر مدرن از غیرمدرن، با چه چیز، تفکیک می‏شود؟! آیا با زمان خاص و دقیق تاریخی؟! آیا با فیلسوف، متکلم یا هنرمند خاصی؟! آیا با سرزمین ویژه‏ای؟! مدرنیته آیا در قرن 14 و 15 با رنسانس و بازتولید اومانیزم باستانی در ایتالیا آغاز شده و یک پدیده در عرصه ادبیات، هنر، مجسمه‏سازی و نقاشی است؟! آیا در قرن 16 و با رفرماسیون مذهبی و پروتستانیزم و جنبش نفی کلیسای کاتولیک روم در آلمان و انگلیس، در گرفته است؟! آیا در قرن 17 و اوایل قرن 18 با نظریات دکارت، کانت، هابز، لاک، گالیله و نیوتن، هویت یافته؟! یا اواخر قرن 18 و قرن 19 با انقلاب صنعتی و پیدایش کارخانه‏ها و صنایع جدید و شهرنشینی و... در اروپا پدید آمده است؟! و یا با نظریه‏های سیاسی جمهوری خواهانه فرانسه و آمریکا؟! آیا رئالیسم گوستاوکوربه، سمبل نقاشی مدرنیستی است یا امپرسیونیسم کلودمونه یا اکسپرسیونیزم تجریدی پولاک؟! آیا ادبیات مدرنیستی، نوع روایت ویرجینیاولف و جیمزجویس است یا ارنست همینگوی؟! آیا موسیقی مدرن، صداهای غیرهموزن آرنولد شوئنبرگ است یا آثار استراوینسکی؟! آیا معماری مدرن، آثار لوکوربوزیه است یا والتر گروپیوس؟! آیا مدارا وتولرانس، مظهر مذهب مدرن است و در قرن 16 که قرن اصلاح مذهب است، آیا مدارا بیشتر شده است؟! و مذهب مدرن، کدامیک از مذاهب پدید آمده در قرن 16 اروپاست؟! و خروج از ولایت کلیسا با کدام مقصد اصلی و ایجابی صورت گرفت؟!

معرفت‏شناسی مدرن، معرفت‏شناسی استقرائی بیکنی (Induetion) است یا شناخت قیاسی (Deduction)دکارتی؟! آیا تجربه‏گرائی کلاسیک انگلیسی و نگاه خشک پوزیتیویستی به عالم و آدم، یا نگاه رمانتیک به انسان و جهان، کدامیک مدرن است؟! دستگاه شناخت لاک یا بار کلی؟! هیوم یا اسپینوزا؟! و یا روش انتقادی کانت؟! کدام اپیستمولوژی، مدرن‏تر است؟! آیا شکاکیت و نسبی گرایی جدید فرانسوی یا اصالت تجربه انگلیسی، یا ایده‏آلیسم آلمانی یا

پراگماتیزم آمریکایی کدام فرزند اصلی مدرنیزم‏اند؟! مدرنیته، منادی امکان شناخت صد در صد است یا امتناع صد در صد شناخت؟!

در برجسته‏ترین مکاتب اجتماعی جدید غرب، فاشیزم، استالینیزم و لیبرالیزم، کدام مدرن ترند؟! این هر سه، محصول مدرنیته‏اند و اتفاقاً هر سه با شمائل امپریالیستی در قرن بیستم به سروقت جهان اسلام آمده‏اند و ما هر سه را تجربه کرده‏ایم. در فلسفه سیاسی، آیا تمرکز قدرت هابز، «دولت مدرن» است یا تکثّر قدرت و تفکیک قوای منتسکیو؟! آیا قرارداد اجتماعی روسو یا لیبرالیزم جان لاک و یا سوسیالیزم مارکس، کدام مدرن‏اند؟! یوتوپیا یا ضدّ یوتوپیا؟ ایدئولوژی یا نفی ایدئولوژی؟! دمکراسی یا توتالیتریزم؟ سرمایه‏داری بازار آزاد یا سرمایه‏داری دولتی؟! کاپیتالیزم یا سوسیالیزم؟! اصالت فرد یا جمع؟! برابری خواهی یا نفی عدالت توزیعی و دفاع از نظم خودجوش (گالاتاکسی)؟! ناسیونالیزم و مفهوم دولت ـ ملت یا انترناسیونالیزم و جهانی شدن؟! آیا اخلاق ستیزی و شخصی کردن ارزش‏ها یا اخلاق سازی غیردینی؟! آیا اخلاق عملی کانت، مدرن است یا اخلاق پوزیتویستی کارناپ؟! آیا چون بنتام و میل، «خیراخلاقی» را به «لذّت و سود» (فردی یا جمعی)، ارجاع دادن، تفسیر مدرن اخلاق است یا تحویل اخلاق به عاطفه و احساس یا شهود؟، اخلاق طبیعی، اخلاق تکاملی و تطوّرگرایی یا نیهیلزم اخلاقی؟ پذیرش کدامیک، جواز ورود به مدرنیته است؟!

اخلاق را روبنای ابزار تولید بدانیم یا به نیروی وجدان روسوئی، اعتماد کنیم تا مدرن باشیم؟ جهانی سازی و غربی‏سازی یا پلورالیزم جهانی، کدام مدرن‏تر است؟ آیا حقوق وضعی یا حقوق طبیعی و یا حقوق عرفی، کدام مدرن است؟ «سودگرایی» یا «خردناب» یا «قرارداد»، کدام منشاء «حقوق بشر» مدرن است؟ پوزتیویزم حقوقی، نسبی‏گرایی و یا واقع گرایی در مبنای حقوق بشر؟!

می‏بینید که در حوزه نظری، صدها ابهام در پَس کلمه «مدرنیته» وجود دارد.

اگر بگویید که «مدرنیته»، چیزی شامل همه این ایده‏هاست، پس آنگاه معلوم می‏شود که مدرنیته، در واقع، نه یک گفتمان، بلکه مجموعه‏ای از پاسخ‏های متناقض به گفتمان قبلی یعنی «فرهنگ اروپایی مسیجی قرون میانه» بوده است، یعنی «نـه» گفتن به نظام مسیحی، فئودالی اروپا و حرکت در جهت عکس آن در قالب تحولات مؤثری در چهار حوزه اپیستمولوژی، انتولوژی، انسان‏شناسی و تکلیف‏شناسی (حقوقی و اخلاقی) بروز کرده است و به عبارت دیگر، دری باز شده که همه این مفاهیم متناقض و پراکنده، ظرف پانصد سال گذشته بتدریج جایگزین مسیحیت پنج قرن پیش شده است.

در این صورت، پس آیا مدرنیته، یک بحران در جواب بحران قبلی است؟ یه یک معنا،

شاید. اما به معنایی که من به آن خواهم پرداخت «مدرنیزم»، علیرغم همه ابهام و اغتشاشی که در مفهوم خود دارد، یک ایدئولوژی متصلب با جنبه سلبی شدیدالّلحن است و خود به «دُگما»ی جدیدی تبدیل شده است.

البته این نکته چیزی از ابهام در جنبه ایجابی «مدرنیته»، کم نمی‏کند و بی‏شک، ابهامی که در مفهوم پست‏مدرنیزم است نیز ریشه در ابهام مفهوم «مدرنیته»، دارد، در اواخر قرن بیستم، به هر چیزی، «پُست مدرن» گفته شده است: از هنر و اخلاق و اقتصاد و سیاست و تاریخ و الهیات و کیهان‏شناسی و روش‏شناسی و وسایل ارتباط جمعی تا آرایش مو و لباس.

شاید جنبش «پسا ساختارگرایی» که حدود 40 سال قبل در فرانسه اعلام موجودیت کرد تنها یکی از علایم پایان ایدئولوژی مدرنیته بود، و فعالیت‏های پلورالیستی، نسبی گرا، فمینیستی و نقد مدرنیسم ادبی، جنبش محیط زیستی و... علایم دیگر آن بود که در جهت شالوده شکنی مدرنیته و برخورد با جزمیت مدرنیستی در گرفت و مدرنیزم را نوعی فوندامنتالیزم و بنیادگرایی و ناکجاآبادگرایی بربادرفته و افشا شده نامید. مسأله به نقدهای ادبی، محدود نماند بلکه نیهیلیزم، از شکم مدرنیزم، بیرون آمد و مدرنیته و مدرنیزم، پروژه پایان یافته‏ای دانسته شد که صدمات غیرقابل جبرانی به غرب و بشریت وارد کرده است و غرب از چاه قرون وسطی و سنت مسیحی کاتولیک به چاله مدرنیزم دنیازده و شهوتران در غلتیده است و حال باید این راه حل جدید نیز نفی شود. سلطه طبقاتی سرمایه‏داران که از نتایج مدرنیزم صنعتی بود و به کالاپرستی، از خودبیگانگی، سلطه پول، شیئی گشتگی انسان و فاصله‏های طبقاتی شدید و تبعیض انجامیده بود، یکی از نقاط مورد حمله در گفتمان مدرنیته لیبرالی و سرمایه‏داری بود که از سوی گرایشات چپ و به ویژه مارکس طرح شد. تبدیل جامعه عقلانی مدرن به قفس آهنین و بوروکراتیزه شدن سلطه سرمایه‏داری، و ابزار شدن انسان و له شدن او زیر چرخ‏های ترقی و توسعه و اسارت جدیـد انسان، نقـد دیگری بـود که ابتـدا از سـوی مارکـس سرمایه‏داری (ماکس وبر) و پاره‏تو و موسکا به عنوان «اعترافات»، طرح شد و سپس حلقه فرانکفورت و دیگران به نحو دقیق‏تر و شجاعانه‏تری آن را ادامه دادند.

پیدایش «جامعه مدرن آنومی»، سرگشتگی اخلاقی، درهم شکستن ارزش‏ها و فقر اخلاقی و معنوی نیز جزء عوارض مدرنیسم بود که توسط جامعه شناسانی چون دورکهایم مطرح می‏شود و البته این مشکلات با پیشنهادات او چون تشکیل گروههای مدنی و تقسیم کار اجتماعی و... نیز حل نشد بلکه بغرنج‏تر شد.

نقدهای هگلی چه از سوی هگلیان جوان، و حتی هگلی‏های راست به جامعه مدرن سرمایه‏داری و انحطاط‏های بزرگی که پتانسیل عقل مدرن را تمام شده، اعلام کردند، نقاط

دیگری از آسیب پذیری مدرنیته را نشان داد و امروز، اساساً معرفت‏شناسی مدرنیته که نقطه شروع مدرنیزم است، اساساً زیر سؤال رفته است و پست مدرنیستها، از چیزهایی سخن می‏گویند که هر یک برای تخریب مبانی فکری ایدئولوژی مدرنیته، کافی است؛ از تلقی علم به عنوان جزئی از فرهنگ، نفی مفاهیم کلیدی، وابستگی علوم اجتماعی و انسان‏شناسی به متن، مرکز زدائی از علم، نفی پارادایم علمی واحد و قواعد عام، پایان یوتوپیای مدرنیته، نفی امکان استقلال فرد و فردگرایی قرن هفدهمی، نفی فهم‏پذیری کل جهان اجتماعی، نفی عقلانیت رفتارها و نفی «ســوژه» به عنوان پایه فلسفی ایدئولوژی مدرنیته و پایان فراروایت‏ها.

فلسفه اروپایی‏بعد از هایدگر و بعد از فلسفه تحلیلی ویتگنشاین و ابرهای پراکنده دیگری به تدریج به یکدیگر متصل شدند و عقلانیت ابزاری سرمایه‏داری و فردگرایی لیبرال را مخدوش کردند، امکان ادراک، حتی ادراکِ «خود»، گرچه از نوع مدرن آن، زیر سؤال می‏رفت و داوری جزمی له یا علیه هر ارزشی ناممکن شده است. پست مدرنیزم تاریخی از تغییر بنیادین سازمان‏های اجتماعی، سیاسی مدرنیته و فرهنگ آن خبر می‏دهد، پست مدرنیزم روش شناختی، بنیادهای معرفت مدرن غربی را متزلزل می‏خواند و دیگر هیچ وحدت و غایتی در عالم و آدم نمی‏بیند، نه از نوع مادی و کور و نه از نوع الاهی و دینی آن. متلاشی شدن خانواده، ترویج مفاسد اخلاقی، سقط جنین، همجنس بازی، شهوت پرستی در محراب نفس و نفی همه اصول اخلاقی و ارزش‏های دینی اجتماعی نیز جزء فرآورده‏های مدرنیته، خوانده شده است.

برخی معتقدند که مدرنیزم، جنبشی علیه اروپای مسیحی و فئودالی بود و پست مدرنیزم، مرحله انکار مدرنیزم و اعلام پایان پروژه و بن بست انسانی است.

اما من در اینجا تنها از خود

متفکران غرب، نقل قول کردم و هنوز نمی‏خواهم قضاوت ارزشی و داوری اخلاقی یا... در باب سنت‏های مسیحی، مدرنیزم یا پست مدرنیزم کرده باشم که آیا هر یک نسبت به قبلی، پدیده‏ای لزوماً متعالی‏تر و متکامل‏تر است یا نازل‏تر و یا هیچ.

نخستین سوالی که اینک بدان می‏پردازم آن است که آیا «مدرن»، در قیاس با سنت‏های اروپایی و مسیحی، مدرن است یا کلیشه‏ای عام و بشری است که نسبت به همه فرهنگ‏ها و ادیان ـ و در اینجا به ویژه، «اسلام» ـ مضمون غربی مدرنیته، لزوماً مدرن و مترقی و تازه است؟!

بی‏شک علیرغم همه ابهامات و تشتّت در تعریف مدرنیته، می‏توان به برخی از مهم‏ترین شاخص‏های آن در آثار کلاسیک مدرنیته اشاره کرد که در ذیل عناوینی چون رنسانس، انقلاب صنعتی، اومانیزم، رفورمیزم مذهبی و پروتستانتیزم، لیبرالیزم، روشنگری و نقد سنت‏های محافظه‏کار کلیسایی ذکر شده‏اند. من این شاخص‏ها را علی‏الاصول در دو دسته معرفتی و عملی دسته‏بندی کرده‏ام. مفاهیمی چون عقلگرایی، علم‏گرایی و استقراء و تجربه، شکاکیت در الهیات مسیحی، عقل ابزاری، تکنولوژی و ماشینیزم، شهرنشینی و تقسیم کار و تفکیک نهادها و بوروکراسی، فردگرایی، اومانیزم، آزادی، سکولاریزم، دمکراسی لیبرال، سرمایه‏داری و بازار آزاد، مصرف گرایی، ترقّی و توسعه مادی، تقریباً همه این مفاهیم در اروپا برای نخستین بار در تعارض صریح فرهنگ مسیحی و ساختار معیشتی و اقتصادی قرن‏های پیشین اروپا وارد عرصه فرهنگ و تمدن غرب شده و آن را متحول کرده‏اند. همه این مؤلفه‏ها را شاید بتوان در دو نقطه کانونی، متمرکز کرد که یکی تعریف عقل (توانایی و حدود معرفت انسانی) و دیگری تعریف انسان (حقوق و کرامت انسان) است و نظریه پردازان برجسته غرب که بدون آنکه خود در قرن‏های قبل بدانند، ما امروز آنان را تئوریسین‏های مدرنیته می‏خوانیم، مدعی کشف دوباره قدرت عقل انسان و نیز حقوق او بوده‏اند.

2- اپیستمولوژی مدرنیته:

در باب شناخت، دو جریان بیکنی و دکارتی را بدیلهای اپیستمولوژی قرون وسطی دانسته‏اند که عاقبت بنحوی در پروژه کانت، به یکدیگر رسیدند و لذا «کانت» را «فیلسوف مدرنیته» خوانده‏اند.

اسلام، سه سطح از «شناخت» یعنی معرفت حسّی، معرفت عقلی، معرفت شهودی را به رسمیت می‏شناسد و معرفت وحیانی را با مضامینی از سنخ هر سه حوزه معرفت (حسّی، عقلی، شهودی) و حوزه‏های فراتر از آن، منبع مستقلّ معرفت می‏داند. بخشی از حقائق عالم، از نوع محسوسات، معقولات، مشاهدات و... کمابیش در دسترس افراد بشر است که در ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی