«اجتهاد»، شهید نبرد «تحجر» و التقاط» (بحثی در تساهل نظری و عملی)
24 بازدید
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : کتاب نقد ) بهار و تابستان 1379 - شماره 14 و 15 )(24 صفحه - از 238 تا 261)
تعداد شرکت کننده : 0

اشاره:

آنچه در پی می‏آید، متن پیاده شده سخنرانی حسن رحیم‏پورازغدی است که در اردیبهشت ماه سال جاری در دانشکده مهندسی دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی تهران و در سالگرد شهادت استاد مطهری صورت پذیرفته و موضوع آن «تساهل نظری و عملی در منظر مطهری» بوده است.

این جلسه قرار بود بصورت گفت‏وگو و مباحثه میان وی و دکتر عطاءا... مهاجرانی درخصوص بحث «تساهل»برگزار گردد که به علت عدم حضور وزیر ارشاد ـ علیرغم وعده قبلی ـ تبدیل به سخنرانی سردبیر کتاب نقد شد:

عنوان بحث، «تساهل در حوزه نظر و عمل» از دیدگاه استاد مطهری است. تا برادر محترم آقای مهاجرانی تشریف بیاورند و از نظرات ایشان هم بهره ببریم، بنده جهت پرهیز از اتلاف وقت دوستان، بحث را سر می‏گیرم. قاعدتا این بحث، صبغه نظری خواهد داشت و ما اینجا به دنبال پروژه‏های افشاگری عالیجنابی و این قبیل مسائل نیستیم. فقط در پی آنیم که گفت‏وگو در حوزه تساهل مقداری شفاف‏تر شود و تکلیفمان را با کلمات دوپهلو تا حدودی روشن کنیم.

«از اسلام فقط با یک نیرو می‏شود پاسداری کرد و آن علم است و آزادی دادن به افکار مخالف به شرط مواجهه صریح و روشن با آنها».

با این سخن استاد مطهری، دو گروه موافق نیستند: یکی آنها که گمان می‏کنند با تحکیم سکوت؛ تعداد موافقین ما زیاد می‏شوند و ساکت کردن را با قانع کردن، اشتباه می‏گیرند و گروه دوم، کسانی که از تبدیل «معاند» و «مخالف» به «موافق»، بحث می‏کنند اما بدون انتظار تغییر مواضع از ناحیه مخالفان و معاندان.

یعنی از آزادی دادن به افکار مخالف، بحث می‏شود اما بدون آن قیدی که استاد مطهری آورده

که عبارت بود از «مواجهه صریح و شفاف با آنها».

دوستان گاهی جلوتر هم می‏روند و به جای آزادی دادن به مخالف، می‏شود از تقویت و تجهیز مخالفین و گرفتن دست موافقین و مانع شدن آنها از دفاع هم سخن گفت.

مطهری درعصری به عرصه آمد ـ و آن عصر همچنان ادامه دارد ـ که یک گرایش قوی در جامعه فرهنگی ایران، «دین» را به مثابه عنصری فانتزی و به عنوان دکور صحنه، وارد بحث‏ها می‏کرد ـ و هنوز می‏کند ـ تا از ادبیات مذهبی، یک حاشیه امنیتی و توجیهی برای نشر دکترین غیردینی بسازد و این بیماری، عوارض بالینیش همچنان حتی بعد از شهادت آقای مطهری ادامه دارد و شاید به همین علت است که اتحادیه‏های معرفتی ای که در همان سالها علیه خط مطهری تشکیل شد اتحادیه‏های خیلی معنی داری بود. مطهری در برابر خط تحریف دین، خاکریزی زد که آنها از این خاکریز نمی‏توانستند عبور کنند، یا باید او را از پا در می‏آوردند و یا راهشان را کج می‏کردند و برمی گشتند و آنها شقّ اول را برگزیدند. مطهری، خط تحریف دین را بر سر تضادهای دوگزینه‏ای و سؤالهای گریزناپذیر قرار داد و نگذاشت به اجمال و ابهام بگذرانند و عبور کنند. مطهری نشان داد ـ و هنوز نشان می‏دهد ـ که در سطح محور جناحهای مارکسیستی یا لیبرالی که در بدنه روشنفکری دینی، نفوذ می‏کردند و می‏کنند، چه کسانی حضور دارند و چه اتفاقاتی دارد می‏افتد. بزرگترها شاید یادشان باشد که مطهری تا زنده بود، سیبل انواع حملات بود. علتش همین بود که عرض کردم. شهادت بود که مطهری را از زیر بمباران شانتاژ خلاص کرد. یک دوره‏ای در همین کشور، کنار مطهری راه رفتن، هزینه داشت. یک عده دشمن با کینه‏های شتری که تمام نشدنی بود و یک عده دوستانی که هر کدام کار ده دشمن را می‏کنند و هیچوقت بدرستی نمی‏دانند بمبهایشان را کجا بریزند. ما نمی‏خواهیم با پیش کشیدن قصّه مطهری که با خون دل او شروع شد و با خون سر او مُهر خاتمت پذیرفت، گذشته را عوض کنیم و به تاریخی که سپری شده، دستور بدهیم. ما می‏خواهیم به خودمان دستور بدهیم. به خودمان دستور بدهیم که تجربه مطهری را که تجربه مهمی بود و برای ما خیلی گران تمام شد، دوباره تکرار نکنیم. مطهری را به موزه نفرستیم و خود او را تبدیل به یک فانتزی و تعارف نکنیم. مطهری در

شرایط جدید، در جامعه ما یک بار دیگر به کالبدشکافی احتیاج دارد. باید گلوله‏ای که به سر او خورد از جمجمه‏اش بیرون آورده شود و درست مطالعه بشود که از چه اسلحه‏ای و با چه استدلال هایی شلیک شد و باید روشن شود که نقطه عزیمت «خشونت» در صحنه گفت‏وگوی فرهنگی در این کشور در نیم قرن اخیر چه کسانی بوده‏اند.

مطهری در دوران اغفال، اغفال دینی، یک «کمیته هوشیاری» تشکیل داد. وقتی لیبرالها و مارکسیستها که آن دوران، فضای حاکم بر محافل روشنفکری دینی و لائیک ما در قبضه آنها بود، ذهن بچه‏ها را در دانشگاهها شرطی می‏کردند که با شنیدن نام «دین»، به یاد خرافات بیفتند و از کلمه «جهاد»، به کلمه «خشونت» منتقل شوند و از «عرفان»، به تخدیر واز کلمه «تکلیف»، بوی تجاوز به «حقوق بشر» به مشامشان برسد و از «آزادی»، به «نفی شریعت» منتقل شوند و اسلام را تکّه تکّه می‏کردند و هر تکه‏ای را متحجّرین و روشنفکر مآبها با رویکردی مارکسیستی یا لیبرالی، در سردخانه‏های جناحی و خصوصی خود می‏گذاشتند تا یک وقتی مصرف کنند، در این شرایط مطهری سر رسید تا این کُدها را یک بیک بشکند و شکست. مطهری، اهل جدلهای مدرسی نبود ولی نمی‏گذاشت کسانی به نام نواندیشی، محتوای معرفتی ایمان را در هم بریزند. در عین حال نمی‏خواست به هر بهانه‏ای، در درست کیشی دیگران، تشکیک کند و تعداد مرتّدها را تکثیر کند یا کثیر، نشان بدهد. مطهری از سطح جماعت روشنفکر و مقدس‏مآب، یک گام فراتر گذاشت و یک تنه رستاخیز به پا کرد. البته آخوندهای قشری و کم دانی هم بودند که روزگارش را سیاه می‏کردند، کسانی که هر «اجتهادی» را «بدعت» و هر «عتیقه‏ای» را «سنّت» می‏دانند و «اصولگرایی» را با «طالبان‏گری» و تحجّر، اشتباه می‏کنند. اینکه محافل روشنفکری دینی در دهه‏های چهل و پنجاه، چرا شدیدا درگیر تأویل دین و تفسیر به رأی در دین و سهل گرفتن امر تفکر در دین شدند فقط یک علت نداشت اما یکی از اهّم علل آن، کم آوردن محافل روشنفکری دینی ما در مقابل گفتمان لیبرالی و مارکسیستی بود یعنی سر میز گفت‏وگو با مارکسیستها و لیبرالها کم آوردند و پا دادند. فقدان تئوریسینهای صالح دینی و خلّاق، بحرانی است که هنوز هم روشنفکری دینی ما را رنج می‏دهد. فقر تئوریک در جامعه روشنفکری

دینی ما باعث فقر نظریه‏پردازی شد و این باعث می‏شود که دستشان را برای تکدّی به سوی سایر مکاتب دراز کنند و امروز به طور خاصّ، لیبرالیزم، آن هم از نوع قرن هجدهمی نه لیبرالیزم آغاز قرن 21.

نسل دهه‏های 40 و 50 که امثال بنده، جوانترین آنها بودیم و حالا نسبت به شما پیرمرد محسوب می‏شویم. در آن محافل، علقه خانوادگی و شخصی به دین داشتند اما سرشان با دلشان همراه نبود یعنی هر چه در شبکه واژگانی وارداتی، درگیرتر و آکادمیک‏تر می‏شدند، سرشان سنگین‏تر و دلشان خالی‏تر می‏شد و سر از دل، بیشتر فاصله می‏گرفت. غافل از این که نمی‏شود سوار ترن «هگل» و «مارکس» شد، یا سوار ترن «جان لاک» و «پوپر» شد و به مدینه فاضله اسلام و مدینة‏النّبی رسید. در یک چنین عصر و عرصه‏ای بود که دو پدیده از خراسان ظهور کردند و تأثیراتی عمیق بر روشنفکری دینی گذاشتند. یکی مطهری بود که خدای دقت و انضباط فکری است و به صراحت می‏گفت که علیرغم بعضی تشابهات، یک جایی راه اسلام از لیبرالیزم جدا می‏شود، یک جایی راه اسلام از مارکسیسم و از فاشیزم جدا می‏شود و آنجا دیگر نباید از ترس متهم شدن به امّلی با کسی تعارف کرد و دیگری، شریعتی است که صدای ناقوس بیداری مذهبی بود گرچه عاری از دقت اما توأم با صداقت و نقدپذیری.

امثال ما البته بیشتر در آن زمان با ذهن و زبان شریعتی، محشور بودیم قبل از اینکه با مطهری و عظمتهای او آشنا بشویم. برای ما خیلی جالب بود که کسانی چون علی شریعتی و جلال آل احمد با چه شجاعتی دارند برخلاف مسیر رودخانه روشنفکری ترجمه‏ای که از غرب، سرازیر شده، حرکت می‏کنند؛ دگم‏های روشنفکری را یکی یکی

می‏شکنند و جلو می‏آیند، دگم‏هایی که غالبا دفاع از غرب و غرب‏گرایی بود، پرستش‏مدرنیته بود،تحقیر ملت خودوتفکیک دین‏ازسیاست بودوشمابدانید علت تهاجم مجدّدی هم که الان در محافل روشنفکری دینی یا لائیک (ولی هر دو لیبرال) علیه شریعتی و آل احمد شروع شده، همین است.

علتش این است که این دو جرئت کردند و دگم‏های روشنفکری وابسته را شکستند و علیرغم منافع و ایده‏های غرب و سکولاریزم و استعمار، وضعیت گرفتند.

الان آقایان می‏گویند و می‏نویسند که آل‏احمد چون غرب را نمی‏شناخت، علیه غرب و غرب‏زدگی، کتاب نوشت و بحث کرد و به نقد روشنفکری پرداخت و از «خدمت‏ها و خیانتهای روشنفکری» بحث کرد و همین سال گذشته در سالگرد مرحوم دکتر شریعتی در دانشگاه تهران، یکی از همین آقایان از قول مرادش گفت که علی شریعتی با این همه انتقادی که به لیبرالیزم و غرب و استعمار کرده، همین انصار حزب‏اللّه خودمان است و مطالب انتقادی دکتر شریعتی علیه نظام لیبرال سرمایه‏داری و غرب و سکولاریزم را قرائت ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی